گم! - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 8:35
به روزهای اوج خودم برگشته ام.  همان روزها که وقتی چشمانم را روی هم میگذارم آرزوی نیست شدن میکنم. دوباره هر روز درونم غوغاست در سرم هزاران جمله و داد و فریاد به پا میشود ولی دهانم به حرف باز نمیشود.باید به وقتش واو به واو حال این روزها را بنویسم اسمش را هم بگذارم بازگشت خاکستری! فعلا گیج و پراکنده ام...
سراب! - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 8:35
_ در خاکستری ترین دوران زندگیم به سر میبرم هرچند که تصور میکردم قرار است بهترین دوران باشد! حالا که این جملات را کنار هم میچینم بی میلی زیادی را در وجودم حس میکنم که همیشه بعد از یک تحول درونی برایم اتفاق می افتد. این روزها بیشتر از هر زمان دیگر به کشف خودم مشغولم و گاهی هم شگفت زده میشوم. گاهی فکر ...
پاییز! - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 8:35
_ فصل قشنگ و مورد علاقه ام، زمانی آمدی که هیچ چیز خوبی نیست.  زمانی آمدی که فهمیدم بعضی چیزها فقط از دور زیبا هستند و جایشان هم همان دور است.  پاییز زرد و نارنجی، دیگر هیچ چیز در نظرم زیبا نیست حتی تو.  پاییز، دیگر عشقی نیست.  + نوشته شده در جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ ساعت 19:6 توسط ca  |  Adblock test (Why?...
پناه! - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 0:06
_ وقتی که برای آخرین بار جسمت در کمترین فاصله از من حضور داشت و در همان لحظه روحم از تو دورتر و دورتر میشد، میدانستم که دیگر ادامه ی این راه با تو برایم ممکن نیست. میدانستم که دیگر هیچ چیز شبیه
فقدان! - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 0:06
_ تا جاییکه میدانم همه عاقبت به خیر شده اند. چه آنها که دوستشان داشتم و دوستم نداشتند، چه آنها که دوستم داشتند و دوستشان نداشتم.اینگونه بنظر میرسد که تمام آدمهایی که میشناختم عشق را تجربه کرده و در
کاش دیروز اتفاق می افتاد! - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:04
_ این روزها یک خستگی مزمن تمام وجودم را گرفته. از آن خستگی ها که دلت میخواهد روی مبل راحتی ولو شوی, چشمهایت را ببندی و تمام عضلاتت را به حال خودشان بگذاری. خستگی ام از نوع آن خواب هاییست که سراسر تقلا و جنگ و گریز است, و وقتی بیدار میشوی که جانی به تن نمانده. انقدر خسته و کلافه ام که بیش ازین نای نو...
کوچ! - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:04
_ یک بخش دیگر از کتاب پیش رویم تمام شده اما هنوز دستم به برگ زدنش نمیرود. برای تغییر بزرگی که پیش روست برای یک کشف جدید باید ازین بخش زندگی ام بگذرم ولی قدمهایم سست شده. چون گذر کردن گاهی درد زیادی
آشیانه ! - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:34
به تاریخ آمدنت, به تاریخ بودنت برای من. تو آمدی وقتی که پاییز نبود, اما بوی پاییز به مشامم میرسید. آمدی و من پر شدم از تو. آمدی و من دستانت را گرفتم و از گرمی دستانت تمامی وجودم, تمامی قلبم گرم شد.. + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:57&nbsp توسط ca |
بازگشت - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 9:26
_ انگشتانم برای نوشتن از آنجایی عقیم شدند که واسطه ای پیدا شد برای نوشتن . راستش نوشتن دلال نمیخواهد یک دل برای گفتن میخواهد و خریدارش که خودش پیدایش میشود . با واسطه میشود اینکه که بعد از سالها باید زور بزنی و متنفر شوی, تقلا کنی و عذاب بکشی و حتی برای یک جمله, یک کلمه نوشتن, دستت نرود که نرود .. چ
long long time ago - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 9:26
_ میدانی, راستش آدم نمیتواند هیچ بخشی از گذشته اش را بکند بیندازد دور خاک بریزد رویش بعد دستش را به حالت تمام شد به هم بمالد خودش را بتکاند, بگوید تمام شد. گذشته هست, راه رهایی نیست که نیست. من گمان میکردم که باشد . فکر میکردم که تنها زمان میخواهد و یک راهی که ادامه اش دهی . فکر میکردم که اگر بروی
دلم نمیخواهدت - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 9:26
_ تو به ترس تاخیر به ساعتت نگاه نمیکنی , با یک دست بلیطت را و با دست دیگری دست مرا در دست نمیفشاری و به ساعات رفتن نزدیک نمیشویم. هوا هم جهنم نیست و دقیقه های انتظار به عذاب نمیگذرند. وقت رفتن نمیرسد و ما به جدایی نزدیک نمیشویم. تو چمدانت را تحویل نمیدهی و من با بغض سرا پایت را, خط به خط اندامت ر
صد سالی که گذشت - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 9:26
_ همیشه در خوابهایی که در آن آب هست, من در حال غرق شدنم. همیشه تقلا میکنم برای اینکه دستم را به جایی بند کنم و عده ای که بی خیال مرا نگاه میکنند و من در عین خفگی پر از خشمم و درست در لحظه های آخر تلاش برای زنده ماندن و حس خشم, از خواب میپرم. سالهاست خوابهای غرق شدنم همین طور است. این خوابها به قد
فصلی که گذشت! - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 9:26
_ نه تنها پاییز بلکه زمستان هم گذشت و تو نیامدی. و من مثل لیوانی ام که تا حد آخرش پر شده باشد و با کوچکترین تکانی سر ریز میشود. تو سر وعده مان نیامدی و من احساس میکنم در هر فصلی که تو نیستی یک تکه از خودم را میکنم, جا میگذارم و میروم فصل بعد و میترسم از روزی که آخر فصل آمدنت نرسد و من هم تمام شده
تمامآ تو ! - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 9:26
_ تمام خانه را برق انداخته ام. همه چیز را, همه ی وسایل را با وسواس چیده ام. گل های تازه با آن رنگهای زنده شان را در گلدان مرتب میکنم و کمی عقب تر میروم و نگاهشان میکنم . عود را روشن میکنم, نفس عمیقی میکشم و به دور خودم چرخی میزنم .. تا میروم وسط خانه می ایستم که باری دیگر جزئیات را ریز به ریز از