_ وقتی که برای آخرین بار جسمت در کمترین فاصله از من حضور داشت و در همان لحظه روحم از تو دورتر و دورتر میشد، میدانستم که دیگر ادامه ی این راه با تو برایم ممکن نیست. میدانستم که دیگر هیچ چیز شبیه قبل نمیشود و من دیگر آن طور عاشقانه نمیتوانم به چشم های تو نگاه کنم. میدانستم که ترس و تردید و بی اعتمادی، جایش را به دیوانگی هایم با تو داده است. میدانستم که آغوش تو هیچوقت امن نخواهد بود و تو آن کسی نیستی که مسئولیت سنگین عشق را به عهده بگیرد و من آن کسی نیستم که به کسی مثل تو تکیه کند..
تمامآ تو !...
ما را در سایت تمامآ تو ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41