long long time ago

خرید بک لینک

_ میدانی, راستش آدم نمیتواند هیچ بخشی از گذشته اش را بکند بیندازد دور خاک بریزد رویش بعد دستش را به حالت تمام شد به هم بمالد خودش را بتکاند, بگوید تمام شد. گذشته هست, راه رهایی نیست که نیست. من گمان میکردم که باشد . فکر میکردم که تنها زمان میخواهد و یک راهی که ادامه اش دهی . فکر میکردم که اگر بروی و بروی و زمان بگذرد میتوانی تکه های بیشتری را در این راه جا بگذاری و وقتی به مقصد میرسی که دیگر سبک شده ای .

اینطور نیست ولی بگذارید از اثر زمان بگویم.

زمان اینگونه است که انس میگیری, کنار می آیی میگویی اینها بخشی از وجودت هستند و میپذیریشان . یک چیزی میشود مثل رنگ چشم, مثل قد, مثل فرم صورتت . هست دیگر کاریش نمیشود کرد. این نیست که همیشه بخواهند آزارت بدهند یا حتی بهشان فکر کنی ولی هستند, جایی آن گوشه ها مثلا !

یاد میگیری همینطور که همه اش را در ذهن و جان داری, چای تازه دم ات را برداری بروی لب پنجره بنشینی و به خاطر چیزهای خوبی که داری هم لبخند بزنی

چند وقت پیش فکر میکردم که کدام روز از کدام سال بود که از دست دادنت را پذیرفتم و تلخی این پذیرش تبدیل به هق هقی طولانی شد . خواستم بابت فراموشی خودم را سرزنش کنم که فهمیدم حتی چهره ات هم از ذهنم دارد محو میشود .دیشب اما, با خواندن نوشته های قدیمی و خواندن جز جز آن روز کذایی دیدم که همه چیز مثل همان روز, مثل اردیبهشت نود و یک پررنگ است. تمام آن احساسات به یک باره برگشت . تمام آن روزهای سیاه که مرگ تو را در لحظه ای به آغوش گرفته بود و ما را تا برای همیشه

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۵ساعت 15:9 توسط ca |
تمامآ تو !...

ما را در سایت تمامآ تو ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 9:26

صفحه بندی