_ یک بخش دیگر از کتاب پیش رویم تمام شده اما هنوز دستم به برگ زدنش نمیرود. برای تغییر بزرگی که پیش روست برای یک کشف جدید باید ازین بخش زندگی ام بگذرم ولی قدمهایم سست شده. چون گذر کردن گاهی درد زیادی دارد. گویی باری هزار کیلویی روی شانه هایم هست و درون باتلاق قدم برمیدارم. میتوانم منظورم را برسانم که چقدر برایم سخت است؟
میتوانم بگویم تا چه حد پوچ در دستانم است ولی من هنوز مشتم را محکم گره کرده ام و رها نمیکنم؟
چطور میتوانم بگویم چقدر آزرده شده ام؟
من رویاهای زیادی برایمان داشتم که به تنهایی میسر نمیشد. من بخشی از رنچ هایت را میتوانستم به جان بخرم. من تلاشم را برای درک تو, برای فراز و نشیب های روحت کردم و وقتی به خود آمدم که در کوچه ای بن بست, بلاتکیف قدم میزدم و صدای مزخرفت روی پیغام گیر گوشی مرا مردد تر از همیشه میکرد و تمام حرفهای قشنگ تو را به سخره میگرفت.
هیچ جادویی در کار نیست؛ هیچوقت این نمیشود که تو دستم را بگیری و بگویی بمان بگویی که برای من برای روزهای خوبمان تلاش میکنی. این نمیشود که صورتم را در بین دستانت بگیری و عاشقانه نگاهم کنی. عزیزم! من نیازی به سرزنش در چشمان و زبانت ندارم. من از سیقل دادن تیزی های روحت عاجز ماندم و خودم نیز زخمی شدم. من از تو تنها عشق میخواستم و عشق..
این حس را دارم که به احترام تمامی روزهایمان چه خوب چه بد کلاه از سر بردارم. به احترام تمامی شوق و تلاشم از بودن تو میتوانم سرم را کج کنم و تا کمر در مقابلت تعظیم کنم. میتوانم به حرمت تو به حرمت هردوی سابقمان دستانت را بگیرم و از صمیم قلب ببوسم و سپس تو را به سرنوشت بدون من بسپارم.
تمامآ تو !...
ما را در سایت تمامآ تو ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55