_ تو به ترس تاخیر به ساعتت نگاه نمیکنی , با یک دست بلیطت را و با دست دیگری دست مرا در دست نمیفشاری و به ساعات رفتن نزدیک نمیشویم. هوا هم جهنم نیست و دقیقه های انتظار به عذاب نمیگذرند.
وقت رفتن نمیرسد و ما به جدایی نزدیک نمیشویم.
تو چمدانت را تحویل نمیدهی و من با بغض سرا پایت را, خط به خط اندامت را حفظ نمیکنم . تو نمیگویی وقت رفتن رسیده و مرا در آغوش نمیگیری, قلبم به شماره نمی افتد و حرف ناگفته ای ندارم و هیچ هم دلم نمیخواد که تا ابد تو را در آغوش بگیرم. برایت آرزوی سفر بخیری نمیکنم و از تو جدا شدن سخت نیست.
وقت رفتن پشت سرم را نگاه نمیکنم و به جبر رفتنت لعنت نمیفرستم و آه قلبم.. , قلبم را هم جا نمیگذارم. پاهایم برای رفتن سنگین نیست و چشمانم تار نمیشود . لخ لخ کنان از تو دور نمیشوم و صدای تو در گوشم نمیپیچد . برایت از دور دست تکان نمیدهم و قلبم از خالیِ حضورت در کنارم, لبریز نمیشود.
تمام مسیر را تا رسیدن به خانه پیاده نمیروم و به تو فکر نمیکنم . پاهایم تاول نمیزند و به دروغ نمیگویم خوب هستم و حسرت ساعات بودنت را نمیخورم . و من نمیدانم چرا ته همه ی فکرهایم به تو, به این نقطه میرسد که هرگز دوستت ندارم ..
اواخر پاییز است و هوا سوز عجیبی دارد .تو, رو به رویم ایستاده ای و دستان مرا میگیری . سپس به نقطه ای روی صورتم خیره میشوی و با سر انگشتت قطره ای را از روی گونه ام پاک میکنی . بعد هر دو سرمان را بالا میگیریم و از افتادن قطرات باران روی سر و صورتمان لبخند میزنیم .باد کمی سردتر می وزد تا تو مرا بیشتر به خودت نزدیک کنی و با هم قدم برمیداریم و با هم میرویم .
آنقدر می رویم که همه ی چیزهای اطراف محو میشود و کسی از ما چیزی جز یک نقطه ی پررنگ نمیبیند .
ما را در سایت تمامآ تو ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44