_ نه تنها پاییز بلکه زمستان هم گذشت و تو نیامدی. و من مثل لیوانی ام که تا حد آخرش پر شده باشد و با کوچکترین تکانی سر ریز میشود. تو سر وعده مان نیامدی و من احساس میکنم در هر فصلی که تو نیستی یک تکه از خودم را میکنم, جا میگذارم و میروم فصل بعد و میترسم از روزی که آخر فصل آمدنت نرسد و من هم تمام شده باشم.
واقعیتش مثل قبل بی تاب و حیران نیستم و به زمین و زمان چنگ نمیزنم و از شدت فقدان حضورت خونریزی نمیکنم. من این روزها تسلیم شده ام و فقط از دست دادن روزها و تمام فرصت های با هم بودن و این دوری تلخ, مثل زهر مار را نظاره میکنم و گاها به این هم فکر میکنم که سرانجام ما چه میشود ؟
این روزها مدام از زمین و زمان عصبانی هستم. از تمام جاهایی که میروی و از تمام آدمهایی که میبینی عصبانی ام . از کتابی که به آن نگاه میکنی از خودکاری که در دست میگیری. از گذشتن اینگونه ی روزهایم. از این سن لعنتی که چیزی تا تمام شدنش نمانده . از تولدت بی من . از تولدم بی تو , عصبانی ام. از خودت, وای که چقدر از تو عصبانی ام .
من در مرداب علاقه به تو گرفتار شده ام. دست و پا زدن هم فایده ای ندارد و من تنها منتظرم و فکر میکنم چیزی نمانده است تا ..
ما را در سایت تمامآ تو ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44